تبليغاتX
...من و روزمرگی هام

...من و روزمرگی هام

...روزهایی که می گذرد و

    


salam dos jonia ye khoooodam

delam baraie hamaton tangide bod 

nemidonam chera omadam up kardam

      faghat midonam ke niaz dashtam harfaie delamo

mese hamishe biam inja bezanamo khali sham

enghadr harf daram ke mondam aval

az kodomesh shoro konam!! 

aval az madrese migam

ehsas mikonam az parsal kheili fargh kardam

yani khanooom tar shodam   

ba dosjonim on tahe class

mize akhar radife vasat mishinim
az onja ham kole classo mitonim bebibinim
radife samte chapia ,az zire jamiz mobailashono darmiaran
radife samte rasti ha ham ayne be dastan hamishe
man ke asan be ghiafeie to madresam ahamiat nemidam 
taze ba in hal yeksare behem migan to cheghadr sosoli 
mano dos jonim ke on radife akhar mishinim
ya baham onghadr khobim ke harki to on vaziat ma ro,
bebine ,mige cheghar ashegho mashoghim
ya hamchin mizanim to saro kaleie ham ke harki
maro bebine mige ina doshmane khonie haman!!
gahi vaghta ham koli baham kalkal mikonim
manam sari das mizaram ro noghte zafesh va halesho
migiram
dabir zabanemon shabihe bernarde(kartoone bernard)
azash khosham nemiad
kheili jave moalemi migiratesh
madreseie ma ,tazegi ha dare be gireie sar ham
gir mide!!!
age az in kilips haie bozorg bezanim ,gir midan
hed va abro va ghade manto kam bod
gire kilips ham ezafe shod
ey khodaaaa man chikar konam az daste ina?!!!
albate man hamishe ye jouri rah miram ke behem gir nadan
rasti dadashamo aros kardim
(hamishe ena ro bar ax migam...kheili hal mide)
farda shab ham namzadishe
ye lebase gogolie khojel mojel gereftam
farda ham miram arayesh gah ke mohamo doros kone
nemidonam chera baraie farda hich zoghi nadaram?!!
shaba aslan doros nemikhabam
ya khabe vahshat nak mibinam ya
az khab miparam
ehsas mikonam shaba jeni misham
akhe yeho vasate khab chesham baz mishe
va ino khodam hess mikonam
chera ye hesse bi tafavoti nesbat be hamechi gereftam?!!
bavar konin asan vaght nadaram ke biam be nazarat j bedam
vali ino motmaen bashin ke nazaratono mikhonam
beghole ye dosti,ashegh pashekhetonam byeeeee

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت توسط مریم|

سلام دوزتاي خوجل موجل خودم

دلم براتون به اندازه ي سوراخه جورابه يه مورچه تنگوليده

چه خبر از زندگي؟

من که واقعا ازش خسته شدم

دوست دارم چشامو ببندمو ديگه باز نکنم ، آخه اين چه زندگيه خوبيه که من دارم!!!چرا من اينقدر خوشبختم؟!!!!

کلي حرف اونجاي دلم مونده که مي خوام بگم(فهميدي دقيقا کجاي دلمو گفتم؟!!)

بدترين شهريور عمرم رو گذروندم.....

دقيقا يک ماه پيش فهميديم که خاله م تومور مغزي داره...

سريعا عملش کردن  ولي ديگه بهوش نيومد تازه بعدشم کلي بلاي ديگه سرش اومد(يه قسمت مغزش سکته کرد/تب بالا/حساسيت پوستي/ورم/... )

کلا بلايي نيس که سرش نيومده باشه
توي اين يک ماه هم يا من خونه ي خاله م، پيش بچه هاش بودم  يا بچه هاش خونه ي ما بودن
به منم خيلي وابسته شده بودن و نميزاشتن بيام خونه مون
آخراي شهريور هم به دليل اينکه روحيه مامانم خيلي داغون بود، رفتيم مُسي(مسافرت)
رفتيم تهران خونه ي اون يکي خاله م
خلاصه اينم از تابستون ما....
دوست نداشتم حالا که بد از مدتي اومدم، آپم غمگين باشه ولي شرمنده اخلاق مهربونتون، نشد ديگه!!
اين مسافرته خوب بوديکسره مامانمو برميداشتم ميرفتيم ،به قول خودم  علافي!( بيرون)
ولي دختراي تهراني ،بهضياشون واقعا شبيه ميمونين ،از بس که آرايش ميکنن!(البته دور از جون شما )
از اول مهر يه استرس وحشتناکي منو نسبت به کنکور گرفته!!!(اووووووووه کو تا کنکور تو!!!)
خودمم که نت ندارم ،بيام تند تند آپ کنم.
حوصله ي اينو هم ندارم که منت داداشمو بکشم که بزاره يه ساعت با نتش کار کنم(آدم منت دشمنشو بکشه ولي منت داداششو نکشه!!!از بس که لوسن!!!آه آه!!!
الانم از کافي نت اومدم(دچار کمبود اسمایلی شدم!!!)
راستي ما پشنه ها (پنجشنبه ها)تهطيليم،بهله!
يه خبر بده ديه:
من و يکي از دوستامو انداختن تو يه کلاس ديه!!!چخدر(چقدر) من خوش شانسم!!!
تازه اينگده (اينقده)پشه هاي(بچه هاي)خفني داره!!! (آره از اون نظر!!!)
يه فحشاي گشني(قشنگي)ميدن که گاهي چشام 6 تا ميشه!!!

دعا نوشت:به برگشت خاله م اميد دارم.خواهش ميکنم براش دعا کنين....

نصيحت نوشت:قدر لحظه هاي با هم بودنتونو بدونين....منم قدرشو ندونستم...

نظر نوشت:بياين نظر بدين ،من با موبايلم ميام مي خونم ولي نمي تونم تاييد کنم

آيدي نوشت:به آيديم خيلي سر ميزنم ،پي  ام بدين خوجال(خوشحال)ميشم.(iranian.girl73)

خر نوشت:امسال مي خوام واقعا خر بزنم!!!

شکل نوشت:دمت گرم زدی به هدف!!! 

اهنگ نوشت:عاشق اهنگ وبمم(love me)

آپ نوشت:احتمالا برای تولدم میام آپ میکنم...

آخر نوشت:دوستون میدارم....برام دعا کنین....بابای

نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت توسط مریم|

                        

توی مدرسه، یکی از بچه های کلاسمون وقتی وارد کلاس میشد جو زبان میگرفتش می گفت :hello همگی

منم چند بار وقتی وارد کلاس شدم  جلو همه،عین خودش اداشو در آوردم تا اینکه دیگه خودش گفت غلط کردم دیگه نمیگم

حالا به قول همون دوستم هِلو همگی

چوطورین؟خوج میگذره این روزُ شبای دلگیر؟!

چی بوگویم الان؟!!

آهان بزار برنامه کاریمو بوگویم

شبا ساعت 4-5 صبح می خوابم

صُبا ساعت 12-1 ظهر پا میشم

از ظهر هم تا اِفی(افطار) ول میگردم

هیچ گونه کار مفیدی هم این بین نمیکنم

دوس دارم  بی دلیل گریه کنم 

دوس دارم آخره شب بشه سرمو بزارم رو میز تحریرم و آروم گریه کنم که هیچکی اشکامو نبینه

الان فکر نکنین من افسردگی گرفتم و از این جور حرفا

آدم که نمیشه همش نیشش باز باشه

دلم برای مدرسه م تنگولیده

واسه اون نیمکت آخر که قسمت وسط کلاس بود

من و نفیسه نیمکت آخر می شستیم....سارا و مریم نیمکت جلوی ما می شستن

ما 4 تا واقعا بترکون بودیم....اون عقب هر کاری دلمون می خواست میکردیم

تقلب....نامه نگاری....حرف....کل کل....هـــــــــــی یادش بخیر

لذت بخش ترین تقلبی که کردم این بود که سر امتحان ریاضی یه چیزو یادم رفته بود حفظ کنم که یکی از بچه،از اون سر کلاس، رو برگه برام نوشت

خدایی بچه ها خیلی هوامو داشتن البته منم زیر پوستی هوای بچه هامونو داشتم

      

شکل نوشت:این شکله داره میگه :

دختره:دوسم داره؟(یه دونه میکَنه)

:دوسم نداره؟(یه دونه دیگه میکَنه)

:دوسم داره؟(باز یکی دیگه میکَنه)

:.......

:......

:هوراااا دوکسم داله....قوبونش بشم......

مریم نوشت:ترجمه ی شکل خواستین من در خدمتم

دعا نوشت:اگه خواستین برای منم دعا کنین

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت توسط مریم|

سولونگ 

اینجانب مریم،ملقب به نیما دوباره اومدم اینجا که روزمرگیامو بنویسم

چون بچه های خوبی بودین و مامانی ازتون راضی بود،زود اومدم که یه آپ دیگه کنم

خیلی شبای ماه رمضون دلگیره

دوست دارم برم مُسی(مسافرت)

اونم تنهای تنها

دیشب بعد از 5 ماه رفتم حرم (نکته:حرم امام رضا رو میگم)

میدونم خیلی نامردم که اینقدر دیر به دیر میرم ولی خُ چیکار کنم حسش نمیومد تا الان

همونجایی که ما نشسته بودیم، جلومون یک دختر و پسر 4،5 ساله بودن که همچین بغل تو بغل و جیک تو جیک بودن که دهنم وا مونده بود

اینا از الان اینطورین وقتی بزرگ بشن چیکار میکنن؟!!

کنارم یه خانم عرب با کل ایل و طایفش اومده بود نشسته بود

همچین بهشون زل زده بودم 

خُ چیکار کنم ، وقتی یه آدمه غربیه میبینم دوست دارم هی ازش سوال کنم

دوست داشتم از خانمه بپرسم:همسر چندم شوهرتی؟!!(آخه شنیدم عربا 2،3 تا زن میگیرن نامردا )

یا از اون دختری که کناره همون خانمه بود بپرسم:تو که حلقه دستته و ازدواج کردی ، پَ چرا ابروهات مثه پاچه

بُزه؟!!

می خوام بوم بخرم، دوباره نقاشیمو شروع کنم

اگه نظرات زیاد باشه هر شب میام آپ میکنم

چقدر بدم میاد از این فیلمای بعد از افطار

خصوصآ از مهدی سلوکی با اون آبکی حرف زدنش

یه حرف می خواد بزنه جونش بالا میاد

ماه عسلو خیلی دوکس میدارم پَ کی منو دعوت میکنن برنامشون؟!!

برم اونجا از تجربیاتم بحرفم بعد دیگه میشه برنامه ی طنز اونجا

                    

آهنگ نوشت:با آهنگ وبم خیلی حال موکونم

شکل نوشت:من میدونم اینا دارن چی میگن به هم:

پسره:اِ هم...(یه خورده صداشو صاف میکنه)

پسره:ببخشید خانم؟

دختره:(با عشوه خرکی و نگاهای اونجوری برمیگرده به پسره نیگا میکنه)......بــــــــله؟

پسره:میشه شمارمو داشته باشین؟(آخرای جملشو کش دار میگه)

دختره:خفه شو.....خفه شو.....خفه شو......ایکبیری

دعا نوشت:برای منم دعا کنین

نوشته شده در دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت توسط مریم|

                                    

اِ هــــــم....اوهـــــوم.....هــــــين.....


گفتم يهويي سرمو نندازم بيام تو وب،قبلش يک خبري بدم

راستي سولي خوجيلاي خودمـــــــ  (ترجمه متن:سلام خوشگلاي خودم)

ميبينم که تو اين مدت که نبودم،خوب دلتون برام تنگ شده

بابا خب حسه آپ نبود ديگه

راستش اين روزا حسه هيچي نيست

نه با کامي حال ميکنم  (نکته:خيلي منحرفي!منظورم کامپيوتر بود) 
نه با بيرون رفتن حال ميکنم

نه با دوستام حال ميکنم

نه با درس حال ميکنم

کلاساي زبانمم دارم يکي درميون مي پيچونم

آخه همون 2 ساعتي که تو کلاسم انگار دارن عذابم ميدن
يادش بخير ترم پيش با دوستم گوشه ي کتابامون چيزي مي نوشتيم و بازي مي کرديم

دوستم اين ترم رفت از کانون

هي جووني يادت بخير

اينقده بدم مياد از دبير زبانمون

امروز کنارش که ايستادم ديدم تا شونه هاي من ميرسه

يه نگاهه تحقير آميز بهش کردم که يعني برو کوچولو

ریا نباشه امروز روزه گرفتم

تازه الان قدر یخچال خونمونو میدونم چقدر دلم برای خوراکی های توش تنگ شده

میخوام هر روز تو ماه رمضون، قرآن بخونم

هرسال همین تصمیمو میگیرم ولی هیچ سال عملی نکردم

                

آهنگ نوشت: این آهنگ وبم خدای پارتیه!(see you again)

دعا نوشت:سر نمازتون و موقع افطار برام دعا کنین....شما هنوز جوونین دلاتون پاکه دعاتون خوب میگیره

(نه اینکه خودم 70 سالمه برای همون میگم شما برام دعا کنین)

فحش نوشت:خاک تو سر جانماز آب کشت کنن (مخاطب خاص داشت)....خدایا،همچین بزار تو کاسه ش که نفهمه از کجا خورده.....

شکل نوشت:داره براش اینو میخونه: آهـــــای خوشــــگل عاشـــــق.....آهـــــــای عـــــمر دقایـــــق....آهــــــای بـــــسته به موهـــــای تو،سنجاق شقایق......(چقدر من این آهنگو دوست دارم)

ادامه نوشت:برو ادامه مطلب....


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت توسط مریم|

سسسسلام  خوجل موجلا

چقدر زندگیم اروم و بی دغدغه ست

دوست داشتم یک زندگی هیجانی داشتم

اخه این ارامش با روحیه من سازگار نیست

الان فقط کلاس زبان میرم

استادم نه خوشگله،نه خوش تیپه،نه بانمک

تازه کلاسش اینقدر خسته کنننده اس که یکسره خوابم میگیره

راستی تازگی ها سیمای مغزم قاطی کرده خفن

یک دقیقه دوست دارم اونقدر بخندم که صدای هیچکی به گوشم نرسه

یک دقیقه دوست دارم بلند بزنم زیر گریه

اونروز احساس کردم خیلی تو چشمام گریه موندم رفتم به داداچم گفتم:

من:محکم منو بزن

داداچم:چرا؟!!!

من:اخه هر کاری میکنم گریه ام نمیاد

داداچم(توی دلش):دیوونه

شبا ساعت 12-1 می خوابم صبح هم ساعت 8 پامیشمکلا این تابستون خیلی خوب شدم

دوستم میگه تو مرغی که اینقدر شبای تابستون زود می خوابی(اسمایلی مرغ دیگه نیود)

منم بهش میگم تو هم جغدی که شبا بیداری ،روزا می خوابی!

باباجونی برام یک جفت فنچ گرفته

اخه یک شب داشتیم شام می خوردیم که یهو گفتم:

من:بابا برام یک حیوون بگیر

بابا:چرا؟!

من:نمیدونم چرا همش دلم می خواد به یکی محبت کنم

مامان و بابا به همراه داداچ شروع کردن به خندیدن

من:مگه دارم براتون جک میگم؟!!نخندین

مامان:خب به ما محبت کن...حتما باید حیوون باشه؟

من:بــــــــــــله

چون توی خونه ی اپارتمانی نمیتونیم حیوون نگه داریم و باز از اونجایی که مامان بنده به همه جور حیوونی حساسیت داره ،بابا اقا برام یک جفت فنچ گرفت....هورااااااااااااا

داداچم به فنچام چشم دارهمیگه اگه گرسنه بشم میرم فنچات رو به سیخ میکشم می خورم پس نزار گرسنه بشم

همش به مامانم میگم تو بین من و داداچم فرق میزاری

بهش میگم من مثل نیمای توی ساختمان پزشکان میمونم و داداچم مثل ناصرهالبته من به زاغارتی نیما نیستممثلا اگه دعوامون بشه مامان اینطوری میکنه:

مریم تو کوتاه بیا!

مریم با داداشت درست صحبت کن!

مریم تو کوچیکتری نباید جوابشو بدی!

مریم اینقدر داداشت رو اذیت نکن!

مریم....!

مری!

مر!

م!

البته بابا جونم همیشه طرفداره منه

خلاصه که  از این به بعد میتونین نیما صدام کنینتازه این اسمو خیلی هم دوست دارم

                          

دعا نوشت:برام دعا کنین...دلیلش رو بعدن میگم...

مریم نوشت:خدایا،غلط کردم دیگه می خوام دختر خوبی بشم

فحش نوشت:دلم می خواد به استاد زبانم فحش بدم اما هرچی نباشه بالاخره استادمه و بهم درس یاد میده پس چیزی نمیگم...

لاو نوشت:عاشختم 70 تا


بعدآ نوشت:برو به این ادرس که تولده اونجا     www.tavalodi.blogfa.com


نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت توسط مریم|

سسسسلوم بروبچ خودمون

من که خیلی خوبم

تازه دارم معنی ارامش رو می فهمم

انقدر روزام اروم و بی دغدغه میگذره که اصلا نفهمیدم کی 11 تیر شد

یک دختره خوبی شدم که خودمم شک کردم این منم!!!

هم خونه مونو تمیز میکنم هم گاهی وقتا غذا درست میکنم

من  اگه پوست خوراکی میوفتاد رو زمین اتاقم،عمرآ خم میشدم اونو بردارم

حالا اینقدر اتاقمو تمیز میکنم

کلا دیگه کزت خونه شدم

راستی تو این چند روز ،هرچی تا حالا فیلم سینمایی ندیده بودم جبران کردم

از فیلم نقاب و عاشق بگیر تا پوپک و مش ماشالا

فیلم خواب لیلا رو هم گرفتم ولی خیلی وحشتناکه میترسم تنهایی نگاه کنم

البته نصفش رو دیدم ولی جاهای وحشت ناکش دستمو میزاشتم رو چشمام و از لای انگشتام یواشکی نگاه میکردم که زیاد نترسم

الان تفریحاتم ایناست:

1_کامی(همون کامپیوتر)

2_حمام

3_فیلم سینمایی

4_تمیزکاری خونه

5_بیرون رفتن(با والدین،جوانانه،با دوستان)

6_مردم ازاری

7_رمان نوشتن

8_جلو اینه ایستادن

9_مگس پروندن

10_تیلیف صحبت کردن(با دوستان،با دختر خاله)

11_دعوا کردن با برادر

12_اذیت کردن مادر

13_با دختر خاله جون سر و کله زدن

14_خوجل کردن خود(برای مثال ارایش کردن،لاک زدن،...)

15_هفتگی گرفتن از پدر

16_اپ کردن وبلاگ

17_با صدای بلند تو خونه اواز خوندن

18_خودشیرینی کردن جلوی مادر

19_سیخ زدن به گلدونا

20_از همه مهم تر خوابیدن

شما هم اگه کاری دیگه ای میدونین که فکر میکنین باعث تفریح میشه،بگین تا انجام بدم

اهنگ نوشت:خیلی با اهنگای وبلاگم حال موکونم

وزن نوشت:تو امتحانا 6 کیلو کم کرده بودم.یعنی الان 47 کیلو ام

شکل نوشت:اهای،خوردیش.بدبخته ندید پدید

لاو نوشت:6 تا دوستون می دارم

نوشته شده در شنبه یازدهم تیر 1390ساعت توسط مریم|

     


سسسلام


خیلی گرفته ام می خوام برم بمیرم

یه چیز بگم سر زنشم نکنین ها!

کلاس زبان افتادم.یعنی fail شدم.دوستمم اوفتاده

فقط 2 نمره کم داشتم تا قبول بشم

مامانم اینا میگن عیبی نداره حالا دوباره می خونی ولی خودم دیگه حالم از هرچی زبانه بهم می خوره

فکر کن تموم تابستونو باید همون ترم بخونم

الهی کانون زبان رو سرشون خراب شه با این فاینال های سختشون

تازه کارنامه ام رو هم امروز گرفتم

اون هم تعریفی نداره البته بالای 18 شدم ولی بازم به نظر خودم کمه

اه حالم از هرچی درس و زبان و کارنامه و نمره و دبیره بهم می خوره

اصلا من نمیدونم چرا باید اینقدر درس بخونیم؟!!

اخه ما که از اخر باید بریم خونه شوهر کهنه شویی کنیم

حالا کلی برو درس بخون مدرک بگیر بعد از اخر هیچ کدومشونم به دردت نمی خوره

انقدر از دست خودم عصبانیم که دلم می خواد مانیتوره کامپیوتر رو بردارم بکوبم تو سر خودم

اه اصلا بزار در مورد یه چیز دیگه می حرفم

پنج شنبه رفتیم تولد دختر دوست مامانم(دختره اول راهنماییه)

منم حسابی شیک و پیک کرده بودم

اول که رقصیدیم و بعدشم هدیه هارو باز کردن و از اخر شام خوردیم

به سقف خونشون کلی بادکنک زده بودنمنم از همون اول چشمم به بادکنکا بود

موقع رفتن به بچه ها بادکنک میدادن دختره دوست مامانم گفت می خوای یکی به تو هم بدم منم با کمال پرویی گفتم ارررره.

من:

مامانم:خجالت بکش

من:چشم.

امروز یه سوتی خیلی خیلی گنده هم دادم

با دوست جونیا رفتیم کتاب فروشی.اقاهه از قبلا به من 1500 تومن بدهکار بود

خود اقاهه تو مغازه نبود ولی پسرش بود

من:من به باباتون بدهکارم...(چند ثانیه مکث)...نه نه من طلبکارم...(یکخورده فکر کردم)...نه باباتون به من طلبکاره...

پسره:

دوست جونیا:

در کل اینو گفتم که بگم سوتی هام در حد خان شیرزاده!

زبان نوشت:فردا اخرین مهلت ثبت نامه...حالا چیکار کنم؟!!

بادکنک نوشت:بادکنک صورتی خوجلمو خیلی دوست می دارم

شکلک نوشت: ای کاش من جای این شکله بودم.

مریمی نوشت:از درون داغونم


نوشته شده در دوشنبه سی ام خرداد 1390ساعت توسط مریم|

اخی بالاخره تموم شد امتحانا...هوراااااااااا

سسسسلام خوجیل موجیلای من

دلم براتون به اندازه ی یک تریکودینا تنگ شده بود(نکته:تریکودینا جانداری تک سلولی ست)

چه خبرا؟امتحاناتون تموم شد؟

می خوام این تابستون بترکونماخه تابستون دیگه باید  برای کنکورم درس بخونم

امتحان اول دینی بود که خوب دادماز ظهر بود که دیگه حالم بد شد

گلاب به روتون هم و هم(البته من مثل این شکله زور نمی زدم)

بدجور مسموم شده بودم  مامانم میگفت به خاطره ناخن های بلندته!!!

من:مامان این دوتا چه ربطی به هم دارن؟!!! نخیر من گرما زده شدم.

خلاصه از ما انکار  از مامان اسرار

از اخر هم به جونه ناخن های خوجلم اوفتاد و همه شونو چیند

وکلا زحمات چندین و چند روزه ی منو به باد داد

براتون بگم از روش درس خوندم که همتون برین فضا

اگه 2 ساعت درس می خوندم باید 4 ساعت استراحت میکردم

وقتی دوست جونیا زنگ میزدن میگفتن کتابو تموم کردن من تازه نصفه کتابو خونده بودم

واقعا سر  امتحانای خوندنی جون دادم

البته این دبیرا هم با اون سوالای ت/خ/م/ی تخیلی شون خوب بهمون حال دادن

برای امتحان زیست هم که همین امتحانای اخر بود حالم مثل امتحان شیمی بد شد.

فکر کن صبح پاشدم که زیست بخونم  هم میلرزیدم هم تب داشتم هم مثل معتادا یهویی سرم میوفتاد پایین و خوابم میبرد

دوستم میگه یک نفر باهت دشمنی داشته معتادت کرده

حالا می ترسیدم به مامانم چیزی بگم

حتما این سری میگفت از موهاته که بلنده و می افتاد به جونه موهام!

نمی دونم چرا صبح ها که از خواب پا میشم حالت تهوع شدید دارم!!!(واقعا که خیلی فکرت منحرفه!)

واسه امتحان اخر هم که خودمو راحت کردم.یه طرفه دلم میگفت برو بشین درستو بخون بچه.باز اون یکی می گفت برو بابا حالا امتحان اخره اگه گند زدی هم خیالی نیست

روز اخر امتحانا با دوست جونا یک عالمه عکس گرفتیم  من و یکی از دوستام کلی با حالتای مختلف و خنده دار عکسیدیم

دیگه الان امتحانای مدرسه ام تمومیده ولی از اونجایی که خوشبختی های من یکی دوتا نیست هنوز فاینال کلاس زبانم مونده

یک دیکشنری کلمه داره که باید همشو حفظ کنیم. وقتی چشمم بهش می یوفته گریه ام میگیره

تو تابستون زود زود اپ میکنم شاید هفته ای 3 بار شایدم هر روز شایدم روزی دوبار(این اخری رو جدی نگیر)

فردا تولد دعوتم  از اون تولدای بترکونه

از این به بعد خودت پا میشی میای بهم سر میزنی که دیگه نمیام خبرت کنم.اگر هم نیای مجبور میشم باز تفنگ رو بردارم و با زور بیارمت

   

لینک نوشت:عزیزان تا چند وقت دیگه اکثر لینک ها رو پاک میکنم.اگه اومدی دیدی پاک شدی بدون بی معرفت بودی و بهم سر نمیزدی

شکل نوشت:  الهی بگردم چه با حسرت نیگا میکنه!

فحش نوشت:خره بیشوره نکبت(مخاطب خاصی نداشت)

اهنگ نوشت:اهنگ وبم نمیخونه!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390ساعت توسط مریم|

                                             


هی دنیا!

خب تو که اینقدر زود میگذری چی میشه همین امتحانات هم زود بگذرونی؟!

راستی سلوم بروبچ

حالتون خوبه؟همچنان زنده این؟

عجب هفته ی اعصاب خورد کنی بود این هفته

با دبیر جغی مون(جغرافی مون)دعوام شد

زنیکه فرنی(شیزو فرنی و...)با همه دعوا داره.

دلم می خواد یه امپول هوا بهش بزنم که نسلش منقرض شه

امروز نرفتم مدرسهتو خونه موندم دفاعی خوندم.اخه شنبه امتحان ترم دفاعی داریم

مامانمو خوب پر کردم که وقتی زنگ میزنه مدرسه میگه نمیام در مورد این فرنیه(دبیر جغی)با معاونمون بحرفه


راسی فردا تولد داداچه

داداچه خودم تولد 26 سالگیت موبارک

همیشه به مامانم میگم باید بعد از من یه نی نی میاوردی

تا کتک خوره من می بود و وقتایی که عصبانی هستم میگرفتم تا جایی که جا داشت میزدمش تا خالی شم

چند وقت دیگه هم روز مادره

موندم واسش چی بگیرم

حیف که خودش نمیدونه چقدر دوسش دارم

من دیگه تا تابستون اپ نمیکنم.می خوام بشینم درس بخونمولی میام و جواب کامنتا رو میدم

دلم براتون تنگ میشه

اهنگ نوشت:عاشق اهنگ وبمم

شکل نوشت:خوج(خوش)به حاله اینا:

مادر نوشت:خوجلم(خوشکلم)روزت مووووبارک

لاو نوشت:همتونو دوست می دارم

بای نوشت:خداحافظ تا...............تابستون

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت توسط مریم|


آخرين مطالب
» maryame paeeezi
» هی.....
» تابستونی 5
» تابستونی 4
» تابستونی 3
» تابستونی 2
» تابستونی 1
» هی...
» خیلی خوجالم
» خداحافظ تا تابستون
Design By : Pars Skin